خانه ارتباط با ما درباره ما
پنجشنبه, ۱۵ خرداد , ۱۳۹۹ساعت : ۱۱:۰۴کد مطلب: 20149

حوادث ۱۵ خرداد ۴۲ کاشان؛ به روایت علی حجتی کرمانی

مرحوم حجت الاسلام و المسلمین علی حجتی کرمانی از شاگردان امام خمینی و خطیب و نویسنده‌ای شهیر بود که در پی اعتراض علما، طلاب و روحانیون به رفراندوم ششم بهمن ۱۳۴۱ و به دنبال آن حادثه مدرسه فیضیه و شهادت تعدادی از طلاب علوم دینی در روز شهادت امام صادق(ع) – مصادف با دوم فروردین ۱۳۴۲ – به همراه مرحوم آیت الله سید حسن طاهری خرم‌آبادی، مأموریت رساندن پیام امام به مردم کاشان را بر عهده داشته است. متن حاضر بخشی از دست‌نوشته وی در جلد پنجم فصلنامه تاریخ و فرهنگ معاصر است :

امام نامهای خطاب به اهالی کاشان نوشته و به من داد و با رهنمودهائی مرا به آن دیار اعزام فرمودند… در مرحلهی نخست بر طبق رهنمود امام با تک تک علماء ووعاظ کاشان بطور خصوصی ملاقات کرده وبرنامه ای را که می بایست درمحرم امسال درسراسر ایران برضد رژیم شاه به مرحله ی اجرا درآید، بطورمشروح با آنها درمیان گذاردم! و برای جانبداری از حقیقت و فضیلت و ثبت درتاریخ تا دیرنشده باید یادآورشوم که: آیه الله حاج شیخجعفر صبوری قمی از علماء کاشان و جناب آقای تسلطی واعظ معروف کاشان درتمام مراحل آمدند و همکاری کردند.

حضرت آقای سید حسن طاهری خرم آبادی ومرحوم شیخ احمد توکلی کرمانی هم از کسانی بودند که شجاعانه به بیان مظالم ومفاسد رژیم پرداختند و در روشنگریتوده ها  از موقعیت محرم حسینی براینخستین بار حداقل در ربع قرن اخیر که بیاد داریم متعهدانه و برادرانه ،همکارو همیار بودند و صمیمانه و مخلصانه توصیه های امام را انجام دادند.

سرهنگ حریریان رئیس شهربانی وقت کاشان درعصر نهم محرم، مسجد سلطانی را به محاصره مأموران مسلح خویش درآورد و درب مدرسه را بست تا از ورود من به مسجد وسخنرانی جلوگیری کند.

اما هزاران نفر در داخل مسجد به شعار صلوات مشغول بودند و گروه کثیری هم دربیرون به شکل نظام یافتهای به دور من حلقه زده بودند تا مأموران نتوانند مرا دستگیر کنند؟! گفتگوی ما با رئیسشهربانی به درازا کشید! او اصرار داشت که با استناد به مأموریتش ، مرا ازورود به مجلس و ایراد سخنرانی باز دارد و من نیز پافشاری داشتم که با استناد به مأموریتم ازسوی مرجع تقلیدم با مردم سخن بگویم! اصرار و قاطعیت من در برابر سرهنگ قدرتمند و مسلح به نتیجه میرسیدکه پا درمیانی یکی از آقایان مصلحت اندیش!! اوضاع را به نفع او تغییر دادو نه من و نه مردمی که با من بودنددیگر نتوانستیم در برابر این پادرمیانیبی موردی که از طرف یک روحانی اعمال شده بود سخن بگوئیم؟! و بالاخره قرار براین شد که درمجلس شرکت کنیم اما سخن نگوئیم؟!

درب مدرسه سلطانی باز شد و ما در میانپرشورترین احساسات مردم مشتاق به مجلس وارد شدیم ولی آنها نمی دانستند که نتیجه پا در میانی همشهریشان چیست وبرخلاف انتظار کس دیگری را به منبر فرستادند و او نیز در میان بهت وناباوری مردم، به تعریف و تمجید از اوضاع و مسئولان کشور پرداخت؟! و بدینترتیب یکی از نمونه های تاسف بار و عینی((ازماست که برماست))را بصورت ملموس مشاهده کردم؟!…

شب تاسوعا درحسینیه آیه الله رضوی پیامامام را قرائت نمودم سپس شدیدترین حملات را به دولت و به ویژه دربار نمودم،پاسبانها کلاههای خود را برداشته  بودند، مجلس بوی خون می داد، معلوم بود عده ای براستی ترسیده اند، اما جوان مردانی که همواره درتاریخ، عامل حرکت و شکوفائی نهضت ها بوده اند مسلح به سلاح ایمان، مرا در برگرفتند و اینبار با اطلاع ازتصمیم دستگاه مبنیبردستگیری من، پس از پایان سخنرانی به مخفیگاهم بردند. از مخفی گاه نامه ایگله آمیز و طبق معمول با لحن تندی براییکی از مشاهیر علمای شهر نوشتم ویادآور شدم که من تعهد خویش را به پایان رساندم و اینک مأموران برایدستگیری و بازداشتم تلاش می کنند! و خوب است شما دنباله ی کار را ادامه دهید تا مرا از تنهائی و غربت برهانید و نهضت هم ادامه یابد و مردم مأیوس نشوند و دستگاه هم موضوع را شخصی و فردی تلقینکند. البته نامه موثر واقع نشد! بلکه نتیجه معکوس داشت و ایشان بشدت از من رنجید!

…شب عاشورا است، مأموران دربدر بدنبال من میگردند و جوانمردان کاشانینیز مرا از خانه ای به خانه ایدیگرمنتقل میکنند؟… ساعت حدود یک بعد از نیمه شب است که طراحان مبارز، به رهبری حاج محمد رسول زاده از بازاریانعاقل و بسیار فهمیده کاشان مرابه شور فراخواندند، آنها اینطور نظر می دادند که در عصر عاشورا و درمیان غفلت مأموران شهر را ترک کنم؟! اما من حاضرنبودم چنین امری را بپذیرم و این را یکنوع ترس و گریز از صحنه نبرد می‌دانستم،ولی آنها بر این عقیده بودند که پس از انجام وظیفه بی‌جهت به دست دشمن اسیرشدن کار صحیحی نیست و خود این کار یکنوع تاکتیک مبارزاتی است!!!…

پس از مذاکرات فراوان(و ضمن تفالی با قرآن کریم)، بالاخره موافقت خویش را اعلام نمودم و قرار بر این شد که عده اینیز تا قم مرا  همراهی کنند و خدمت حاج آقا-امام-برسیم و اگر ایشان صلاح بر مراجعت و ادامه مبارزه دیدند همراه آنها بازگردیم

ساعت سه بعدازظهر روز عاشورا است، جوانمردان رشید کاشانی، علیرغم اقدامات شدید امنیتی و مواظبت های دقیق و همه‌جانبه مرا با یک جیپ از شهر بیرونبردند به سوی قم(قلب تپنده نهضت) رهسپار شدیم. ساعت حدود پنج بعدازظهر است، به خدمت امام رسیدیم، او را چون کوهی محکم، برافروخته و مصمم و جان‌برکف یافتم، گل بر پیشانی زده و تحت الحنک انداخته آماده ی حرکت به سوی فیضیهبرای ایراد آن نطق تاریخی است…

دوستان ماجرا را با امام در میانگذاشتند و ایشان خطاب به من فرمودند: شما وظیفه را انجام داده ای فعلاً بازگشت ضرورتی ندارد و بدین ترتیب از مراجعت به کاشان منصرف شدم.

.. در خدمت امام وارد فیضیه شدیم  و اینک نمی‌توانم حالت خویش را در آن روزترسیم کنم، همین قدر به خاطر دارم که با توجه به روح صاف و پاک و بی‌آلایشی که در آن سنین بر اغلب ما ها حاکم بود،کربلایی دیگر و امام حسین دیگر تبلور یافته بود … قبلاً آقایان مروارید و شیرازی سخنانی ایراد کردند. سپس امام با همان پیشانی گل مالیده و عمامه ژولیده و با چهره‌ای به رنگ شفق عاشورایحسینی برسکوی مدرسه فیضیه قرار گرفت و چون شیر ژیان غرید و با سخنرانی نیمساعته اش شالوده نهضتی را که آغازش ۱۵ خرداد سال ۴۲ بودو به پیروزی شکوهمند ۲۲ بهمن سال ۵۷ منتهی شد پایه گذاریکرد.

روز ۱۱ محرم (۱۴ خرداد ۴۲) بنا به خواست آیت‌الله مرحوم حاج آقا مصطفی خمینیدر منزل امام که از اول محرم مراسم عزاداری برقرار بود، به منبر رفتم و در حضور انبوه جمعیت با اشاره به نطق روز قبل امام، آغاز فصل جدید را در حیاتسیاسی و اجتماعی روحانیت شیعه پس از سال‌ها سکوت و رکود گوشزد نمودم.

… امام هر شب در یکی از مجالس عزاداری حسینی در مساجد و تکایا شرکت می‌کرد. شب ۱۲ محرم (شب ۱۵ خرداد ۴۲) هم در مجلسی که شرکت کرده بودند باز من سخن گفتم. و این آخرین مجلسی بود که در محرم آن سال  امام در آن شرکت می‌کرد و سخنرانی من آخرین سخنرانی … قبل از رفتن به منبر و آغاز به سخن امام مرا نزد خویش فراخواند و فرمود در منبر از زحمات برادران لطفی تشکر کن!..( برادران لطفی از جوانمردان داش منشیبودند که همواره در طول تاریخ به یاریحق برخاسته‌اند و ارزش کار آن‌ها از خشک مقدس های بی‌تفاوتی که مانع پیروزی حق بوده‌اند قابل مقایسه نیست) به درستی به یاد دارم که باز به سخنرانی عصر عاشورای امام اشاره کردم، و آن راآغازی بر تحولی عظیم و تاریخی برشمردم در مقدمه سخن به ماجرای بت‌شکنی ابراهیم(ع) پرداخته و امام را از تبار بت‌شکنان تاریخ و وارث ابراهیم حنیف که خداوند بر عصر و نسل ما ارزانی داشته است،نامیدم

… پس از خاتمه منبر مورد محبت و تشویق پدرانه امام قرار گرفتم و سپس به اتفاق آقایان: سیدهادی خسروشاهی،محمدعلی گرامی، جعفری گیلانی و محمود هاشمی رفسنجانی (برادر آقای هاشمیرفسنجانی، رئیس جمهور) با شوری وصف‌ناپذیر مجلس را ترک نموده و دسته جمعیبرای استراحت به سوی منزل آقایخسروشاهی که پشت منزل امام قرار داشت رهسپار شدیم.

تا پاسی از شب به گفت‌وگو پرداختیم و حتی گهگاه دوستان تقلید مشت گره کردن و سخنرانی مرا با لهجه کرمانی در می‌آوردند و می‌خندیدند … و بالاخره همه خوشحال بودیم غافل از اینکه چند ساعت دیگر دژخیمان شاه به بیت محقر سلالهیرسول(ص)و ذریه زهرای اطهر(ع) شبیخونمیزنند و بی‌شرمانه شیر بیشه شجاعت را به زنجیر کشیده و به محبس میبرند

آری! در چند قدمی استراحتگاه ما! در چند ساعت دیگر آنگاه که ما و دیگران در خواب فرو رفته ایم! یکی از بزرگ‌ترین و سهمناک‌ترین حوادث تاریخ اسلام در شرف تکوین بود …

باز هم تکرار تاریخ، هارون‌الرشیدی و موسی‌بن‌جعفر و زندان سندی بن شاهک دیگری!

دستگیری پیشوایی که امداد الهی او را برای رهبری یک جنبش عظیم تاریخی و بنیان‌گذاری یک نظام الهی آماده ساخته است، رویداد تکان‌دهنده‌ای که علی‌رغم یأسو نا امیدی سطحی اندیشان، مبدأ نهضتپیش رونده و متکامل (ونه شورش کور!!) گردید و به واژگونی رژیم منحط است و ارتجاعی ۲۵۰۰ ساله و برپایی رژیمجمهوری اسلامی منجر شد؟! باورکردنی نبود و حتی احتمال آن هم در آن شب حتی یک آن به مخیله ما خطور نکرد اما حرکت تاریخبر طبق مشیت الهی به باور کردنها ونکردن‌ها بستگی ندارد …

و این اراده قاهره خداوندگار است که به دست مردان بزرگ و خلیفه‌الله، مستضعفان زمین را به ارث برد و پیشوایان زمان گردند ..

روز ۱۵ خرداد سال ۴۲ را با یک خبر برادرمان سیدهادی خسروشاهی که برایخرید نان و پنیر برای صبحانه بیرونرفته بود  آغاز نمودیم : ((خاک بر سر مان شد، چه نشسته اید! حاج آقا را دستگیر کرده و برده اند؟!))

دیگر کسی به فکر صبحانه نبود باز دسته جمعی بیرون آمدیم و به سوی صحن مطهر حضرت معصومه (ع) رهسپار شدیم دقایقینگذشته بود که انبوه مردم قم در خیابان‌ها و صحن و حرم موج می زد! سخنرانان علیه رژیم صحبت می‌کردند … غوغایی برپا بود. تظاهرات خیابانیآغازشد… از روی پل آهنچی که رد شدند رگبار مسلسل باریدن گرفت گروهی که جلوتر بودند به سرعت برگشتند. ماهم به منزل آقای خسروشاهی برگشتیم و چند روزیدر آنجا مخفی بودیم که دیگر نان خشک نان کپک زده هم تمام شد …

مجبور بودیم که بیرون بیاییم، با آقایخسروشاهی به منزل مرحوم آیت‌الله حاج سیداحمد زنجانی پناه بردیم، سپس چند روزیهم مهمان آقای آقا جعفر زنجانی(شبیری) بودیم و بالاخره در گرمای طاقت‌فرسایاواخر خرداد ۴۲ به تهران فرارکردیم که خود داستان دیگری دارد.

۱۵ خرداد ۱۳۷۰-تهران

علی حجتی کرمانی دانشکده الهیات و معارف اسلامی

اشتراک گذاری

مطالب مرتبط

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

© تمامی حقوق برای پایگاه تحلیلی خبری مشکات آنلاین محفوظ است و بازنشر هر نوع از محتواهای سایت منوط به اجازه مدیر سایت می باشد.