خانه ارتباط با ما درباره ما
جمعه, ۱۷ مرداد , ۱۳۹۹ساعت : ۱۱:۳۹کد مطلب: 20311

خاطره یک روز خبرنگاری

زهرا مهدی پور : چهار سال پیش بود و من هنوز حتی الفبای خبرنگاری را هم نمی‌دانستم و تازه با…

زهرا مهدی پور : چهار سال پیش بود و من هنوز حتی الفبای خبرنگاری را هم نمی‌دانستم و تازه با تحریریه مشکات آنلاین اشنا شده بودم…

مراسم تشیع شهدای گمنام بود و من که اندکی حتی ذوق نوشتنی برای خبر نداشتم با تصمیم اینکه اگر یادداشت نمی نویسم حداقل عکس بگیرم روانه جمعیت تشیع کننده شدم…

مراسم تشیع از حرم باب المراد بیدگل به سمت حرم هلال ابن علی آران بود.

تمامی مسیر را با ترفندهای مختلف عکس گرفتم.

یکی دو خیابان مانده به حرم باتری گوشی دیگر نای همکاری نداشت و هشدار می‌داد که ۱۵ درصد دیگر بیشتر نمانده فکری بکن!

صفحه گوشی را بستم به این امید که دم غروب آسمان زیباتر می‌شود و گنبد آبی هلال ابن علی در کنار ماشین حمل شهدا جلوه‌ی زیباتری پیدا می‌کند و می‌توانم با آن ۱۵ درصد باقی مانده عکس های بهتری بگیرم!

در این فکرها بودم که یک دفعه، یکی از سربازهای ماشین حمل شهدا از ماشین پایین پرید، هجوم جمعیتی که به سمت عقب روانه می‌شد و صدای فریادی  بود که به آسمان می‌‎رفت.

اولین باری بود که حسی که آن موقع نامش را نمی دانستم و حالا شم خبرنگاری صدایش می‌کنم پای مرا به سمت جلو سوق می‌داد.

جمعیت قدمی به عقب بر می‌داشت و من قدمی به جلو…

می‌خواستم دلیل فریاد و پایین پریدن سرباز از ماشین را بدانم
گمان می‌کردم یکی از تابوت های شهدا پایین افتاده و من با چشم‌هایم دنبال تابوت پایین افتاده می گشتم که با صحنه غم انگیزی  روبرو شدم

بانویی که  به ماشین حمل شهدا نزدیک شده بود، با آن تصادف کرده  و از همان لحظه به شهدا پیوسته بود

میخ کوب شده بودم
فقط میدیدم
و در یک آن فقط توانستم گوشی را دربیاورم و عکس بگیرم
زنی که نمیدانم در جمعیت که بود مرا به عقب هل داد و گفت: برای چه عکس میگیری؟
_خبرنگارم!
_خبرنگار با گوشی؟؟؟؟ پس دوربینت کو؟
انگار از آسمان ایه آمده بود که خبرنگار دوربین داشته باشد اما حالا وقت کل کل نبود

مرا که به عقب هل داد عکس هم تصادفا پاک شد اما من سمج تر شده بودم که از آن ماجرا عکس داشته باشم…

دوباره جلو رفتم تا عکس بگیرم که اینبار همزمان با عکس گرفتن من یکی از سربازهای چفیه اش را درآورد و روی بدن بانوی آسمانی شده انداخت..
از عکسی که گرفتم هیچ معلوم نبود جز چفیه ای که دارد روی چیزی انداخته میشود…

انگار قسمت نبود دستم به عکس خوبی بند شود!

دیگر طاقت ایستادنم نبود
انگار حالا می فهمیدم که چه دیده ام‌‌‌…
کنار جدول خیابان نشستم و با سردبیر تماس گرفتم و ماجرا را تعریف کردم و تنها عکسی که با هزاران بدبختی گرفته بودم و حتی واضح هم نبود برایش فرستادم….

چنددقیقه بعد خبر در کانال منتشر شد
و حالا نوبت بقیه کانال ها بود که باز نشر کنند…

ان شب کانال های زیادی را دیدم که آن عکس که به نظر خودم هیچش واضح نبود را با تیتر های مختلف باز نشر کردند

چند ساعت از گذاشتن خبر نگذشته بود که خبر از روی کانال پاک شد‌‌‌….!

نمیدانم سردبیر به خواهش یا تهدید کدام مقام مسئول عکس ناواضح ام را پاک کرد…

اشتراک گذاری

مطالب مرتبط

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

© تمامی حقوق برای پایگاه تحلیلی خبری مشکات آنلاین محفوظ است و بازنشر هر نوع از محتواهای سایت منوط به اجازه مدیر سایت می باشد.