حسین باغشیخی: درگذشت برخی انسان‌ها، زبان را در دهان و قلم را بر کاغذ بند می‌آورد؛ همان‌طور که خبر رفتن استادحداد کاشانی پیرمیکده ی مکتب شاعران اهل بیت(علیهاسلام) وآیینی کاشان بزرگ چنین کرد.

 

اولین واکنش، بهت بود و سپس «کنار و دامن من همچو رود جیحون است ».
عباس حدادکاشانی، شاعر و فرزانه، از بدعهدی چرخ زمانه امان نیافت تا ناگفته های شعری اش را دستنویس کند و چیره دستی کارش را به ارتقاء کامل برساند.
محله اش، پشت مشهد، محله من نیز بود. از این راه، هماره نگاهش به گنبد رفیع حضرت حبیب بن موسی بن جعفر (ع) و سپس به راه پُرغبار تلگراف خانه بود و درد و رنج آدم های تمام محله های شهر در چشمانش استخوان ترکاند. از چنین ذهنیتی، کلمات او را وارد شعر کرد. سالیان سال بازی رؤیا و عین را گذراند.

 

به قولی: رفتن هم حرف عجيبي ‌اســت شبيه اشتباه آمدن.گفت برمي گردم و رفت و همه‌ پل ‌های پشت سرش را ويران کرد. همه می دانستند ديگر باز نمي گردد…اما بازگشت، بی هيچ پلی در راه…او مسير مخفی يادها را می ‌دانست.

 


اگر واژه‌ها در گرداب تکرار پیام‌های تسلیت از سر تکلیف و روزمرگی که می‌شنویم و می‌خوانیم ساییده نشده بودند، می‌توانستیم در یک جمله بگوییم «جهان، انسانی والا را از دست داد.»

 

دریغ که در رثای چنین مردی نمی‌توان واژگانی نو ساخت؛ مردی که فارغ از دنیای کوچک تنگ‌چشمی‌های ادبی که بسیاری چون تُنگ ماهی در آن گرفتارند، چون نهنگی آرام در کنج خلوت خود به اعماق دست‌یافته بود. کسی که حتی خارج از گود کوچک ادبیات هم در دنیای فراخ بی‌مروتی‌ها همچنان پهلوان ماند. بی‌ادعا بود و به‌غایت اخلاقمدار، با اصولی که خدشه‌ناپذیر بود؛ اصولی که بر انسان و انسانیت تکیه داشت و حتی بر نامهربانان نیز تخطی از آن را جایز نمی‌دانست. چرا که طبع زرشناسش خریدار عقیق خُرد نبود و هوای مانده ملولش می‌کرد. با این وصف، هرگز خود را از فضای واقعی ادبیات جدا نکرد. چه بسیار آثار جوانان را بدون چشمداشت مادی و معنوی، با مهربانی گوش میداد و مشوق نوقلمان برای ادامه راه بود.
من با قاطعیت اعتراف می کنم که مرگ را به زندگی بدون مطالعه ترجیح می‌داد و این از شیوه زندگی سراسر تجلی وآگاهانه اش مشهود ومبرهن است. شاید درگذشت رستمی که میدان جولانش در عرصه کلمه است، هنگامی که رخشِ چشم در خوان هشتم، سرِ چموشی می‌گذارد مرگی قهرمانانه و شکوهمندانه باشد اما چه می‌توان کرد که بر سیاهی‌لشگران ادبیات چون من، شاهنامه بی رستم، افسانه‌ای بی‌قدر و مقدار جلوه می‌کند.
به قول سیدعلی صالحی: «وقتی که تو نیستی دنیاچیزی کم دارد. من فکر می کنم در غیاب تو… همه ی خانه های جهان خالی ست.همه ی پنجره ها بسته است.اصلا کسی حوصله آمدن به ایوان عصر جمعه را ندارد.واقعا وقتی که تو نیستی آفتاب هم حوصله ندارد راه بیفتد بیاید بالای کوه.اما دیوارها تا دل ات بخواهد بلندند وسرپا ایستاده اند.کاری به بود و نبود نور ندارند…سایه ندارند …»
استادحداد لطف بزرگی به شعر آیینی و حتی به عالم ادبیات ما کرد چرا که بار دیگر شاهد برقراری ارتباط یک شاعر با توده مردم بودیم و این یعنی حیاتی دوباره به ادبیات و مخصوصا شعر آیینی بخشیدن.

 

شعرهای اوتوانسته با درک و تجربه ادبیات کهن و ادبیات امروز ، شکل دیگری از شعر فارسی را ارائه نماید و همچنین می‌توان به عنوان یکی از برجستگان تصویرگران ادبیات آیینی در دوران خودش از این شاعر نام برد.به قول خودش :« شاعرانی که اشعار آیینی نمی‌گویند در مضمون یابی آزادند و در چارچوب و قانونی نیستند ولی شاعران آیینی و ولایی در محدوده قانونی هستند که نباید از اخلاق، گفتار و سیره اهل‌بیت‌علیهم‌السلام خارج شوند و همین امرکار را برای شعرای آیینی سخت می‌کند.».من قرار بود روی همین واقعا، فقط روی همین واقعا تاکید کنم. بگویم :واقعا وقتی که تو نیستی خیلی ها از خانه بیرون نمی آیند.واقعاوقتی که تونیستی، من هم تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام.
تا ذره‌ذره نور شوي تكه‌تكه شعر
خورشيد من! به آينه‌ها مي‌سپارمت
قدر تو را خداي تو مي‌داند اي عزیز
« اي غايب از نظر به خدا مي‌سپارمت »
روانش شاد و چشمان پرمعنایش در آن‌سوی جهان پرفروغ باد.