«مصطفی ملکیان» در سومین شب از سوگواره تعزیت آفتاب، در سخنانی با عنوان «جامعه ناسالم» با طرح این پرسش که «اگر امام حسین علیه السلام در جامعه ما بودند به اصلاح کدام منکر می پرداختند؟» تامین نشدن زندگی افراد با هشت ساعت کار مفید را بزرگترین منکر جامعه کنونی نامیدند.

 

ملکیان افزایش ساعت‌های کاری و یا اختلاس را معلول تامین نشدن زندگی افراد دانست و گفت: ممکن است عده‌ای با حفظ کیفیت، ساعت‌های کاری را افزایش دهند اما این افراد دیگر نمی‌توانند نقش پدری و یا فرزندی را خوب ایفا کنند و لذا خانواده‌ها با مشکل روبرو می شوند. عده زیادی هم کمّیت را تغییر می دهند که ثمره آن کم فروشی و اختلاس است.

 

سخنران سوگواره تعزیت آفتاب در مسجد میرنشانه کاشان به طرح این پرسش پرداخت که چرا در جامعه ما اشخاص با هشت ساعت کار مفید نمی‌توانند زندگی خود را اداره کنند. وی در پاسخ به این پرسش گفت: کار به کاردان سپرده نشده و این دومین منکر بزرگی است که در جامعه ما وجود دارد.

 

ملکیان جایگزین شدن ملاک وفاداری به جای تخصص گرایی را عامل اصلی قرارنگرفتن افراد در جایگاه خود دانست و گفت: ما در جامعه مان به جای اینکه استدلال نشان دهد که چه کسی کاردان است و چه کسی کاردان نیست این قدرت است که تایین می کند که چه کسی کاردان است. هرکجا که به جای استدلال،  دست به قدرت بردیم خطاست. جامعه فقط با استدلال جلو می رود.

 

ملکیان توجه به عقلگرایی را ضروری دانست و گفت عقل همه انسان‌ها را در شرایط مساوی قرار می دهد و در این صورت کسی که استدلال قوی‌تری دارد مورد توجه قرار می گیرد. نفی عقل‌گرایی دو محصول فریب و خشونت را به همراه می‌آورد.

 

وی با انتقاد از وجود شهروند درجه ۱ و ۲ در جامعه کنونی توضیح داد: اینک جامعه ما فقط بین زن و مرد و مسلمان و غیرمسلمان شهروند درجه ۱ و ۲ ندارد. گاهی روحانی شهروند درجه ۱ است و برای همین است که یک روحانی به خود جرات می دهد تا بخشی از مردم را ….  خطاب کند اما اگر شما به او توهین کنید بلافاصله با شما برخورد می شود.

 

ملکیان ادامه داد: نباید در دهه اول محرم جامعه را با این عنوان که «حجاب را محکم کن» فریفت؛ بلکه باید گفت چرا افراد به فحشاء و اعتیاد و قاچاق کشیده می شوند. وقتی شخص با هشت ساعت کار شبانه روز زندگی اش تامین نشود مفاسد به بار می آورد. می گویند یزید میمون بازی می کرد و مشروب می خورد و امام در برابر آن قیام کرد. اگر یزید فقط میمون بازی می کرد و مشروب می خورد امام حسین قیام می کرد؟  یزید هزار ظلم بر مردم می کرد که حسین قیام کرد. حق مردم خواری یزید قبیح بود. عزل و نصب‌های یزید عادلانه نبود. مردم در فقر بودند و خویشان او در سرمایه غرق شده بودند.

 

متن کامل سخنرانی استاد ملکیان بدین شرح است:

خوشحالم که در محضر شهروندان کاشانم و امیدوارم در این یک ساعت سخنی بگویم که سودی برای شما داشته باشد. همه شنیده اید که حسین بن علی در روزهای حرکتشان جمله‌هایی از این قبیل می گفتند که «إِنْ أُرِیدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ ۚ وَمَا تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ ۚ» من می خواهم تا جایی که می توانم جامعه را اصلاح کنم و می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم.

 

اصلا به تدقیق امر به معروف و نهی از منکر و اینکه از نظر اخلاقی درباره این مفهوم چه داوری می شود کرد و یا اینکه شرایط امر به معروف چیست و چه کسانی می توانند امر به معروف کنند کاری ندارم و بحث من این است که اگر کسی قصد اصلاح اجتماعی داشته باشد به چه چیزهایی باید بیش از همه توجه کند و چه منکرهای بزرگی باید به نظر او برسند.

 

سالهاست که در دهه اول ماه محرم می گویند ما در دهه امر به معروف و نهی از منکر به سر می بریم. در این دهه با افراد مختلفی در این موضوع مصاحبه می‌شود و چیزهایی را به نام منکر معرفی می کنند که یا منکر نیستند و یا جزء کم اهمیت ترین منکرات جامعه اند و چیزهایی را که جزء پر اهمیت ترین منکرات جامعه اند هیچ گاه در این مصاحبه‌ها گفته نمی شود و کسانی به خود جرات بیان آن را نمی دهند.

 

امروز قصد دارم فهرستی از منکرترین منکرات که در یک جامعه نباید وجود داشته باشد را عرض کنم و پیشنهاد کنم که اگر کسی واقعا اهل امر به معروف است و قصد اصلاح جامعه خود را دارد به این نکات توجه کند.

 

در قرن بیستم گروهی از مسیحیان در غرب پدید آمدند که معتقدند ما به هیچ راهنمایی نیاز نداریم و عقیده هم نداریم. نه به روحانیت خود معتقدیم و نه به کتاب راهنما نیاز داریم فقط از خود می‌پرسیم اگر عیسی مسیح در اینجا بود چه می کرد و این راهنمای عمل ماست.

 

اگر حسین بن علی بود چه می کرد؟

می خواهم این جمله را در فرهنگ خودمان به این صورت بیان کنم که اگر حسین بن علی در اینجا بود چه می کرد؟ چه منکراتی در نظر او منکر می‌آمدند؟ چه اصلاحیه هایی را برای جامعه ما مطرح می کرد؟

 

هرکسی به اندازه علم و عمق فهم و به اندازه تجربه ای که از مناسبات انسانی دارد به این سوال ها جواب های متفاوتی می دهد.

 

به گمان من بزرگترین منکر اجتماعی و بر منکر اجتماعی تاکید می کنم و با منکر فردی کاری ندارم؛ یگانه مشکل جامعه ما مشکلات فرهنگی و فردی جامعه ماست و لذا تراز اول اهمیت را برای مشکلات فرهنگی قائلم اما سخن الان ناظر به مشکلات اجتماعی است.

 

اولین مشکل این است که یک انسان با هشت ساعت کار شریف نتواند خانواده خود را اداره کند. اگر یک فرد با هشت ساعت کار نتواند زندگی آبرومندانه داشته باشد این بزرگترین منکر جامعه است و منشا همه منکرات اجتماعی همین است.

 

اگر کسی نتواند با هشت ساعت کار زندگی اش را اداره کند برای او دو راه باقی می ماند یکی اینکه بخواهم کیفیت کار را حفظ کنم یعنی همچنان در کارم هیچ بی صداقتی نداشته باشم و از طرفی کمیت کار را افزایش دهم. یعنی کار دو یا سه شیفته انجام دهم. این کار به لحاظ روانی و اخلاقی مرا به سرعت نابود می کند. منی که دو شیفته کار می کنم نمی توانم به اندازه کافی به فرزندان و همسرم توجه کنم و نمی توانم دست مستمندی را بگیرم و اینکه من وقتی چنین شدم به امری مهمتر از کسب درآمد نمی توانم بپردازم.

 

دومین راه این است که از لحاظ کمیت کار به شکل سابق یعنی هشت ساعت ادامه پیدا می کند اما کیفیت کم می شود یعنی این شخص به کم فروشی و گران فروشی رو می‌آورد. اختلاس و رشوه و ربا خوردن و ربا دادن و تقلب شیوه هایی است که وقت را نمی گیرد اما درآمد را زیاد می کند.

 

یک نظام اجتماعی سالم نباید انسانها را بر سر این دوراهی قرار دهدتعزیت آفتاب

تعدادی از احادیث را داریم که انسانی که بیش از یک سوم شبانه روز را بخواهد کسب درآمد کند روی فلاح  و رستگاری را نخواهد دید چون کسب درآمد مقدمه زندگی است و خود زندگی نیست. خود زندگی این است که من با درآمدی که کسب کرده ام به رفع نیازهای عمیق روحانی خود و افراد تحت تکفلم بپردازم و دوم اینکه کاری به رایگان برای دیگران کنم. اگر از این دو کار محروم شدم به تعبیر دینی اهل نجات نیستم.

 

به نظر من اگر امام حسین علیه السلام بودند می گفتند بزرگترین منکر اجتماعی امروز این است که آدم‌ها با هشت ساعت کار اخلاقی نمی توانند زندگی آبرومندانه ای را فراهم کنند.

 

چه چیزی دست و پای ما را بسته که شهروندان نمی توانند با هشت ساعت کار زندگی خوبی داشته باشند؟ آیا ما منابع طبیعی کم داریم؟ ما نیروی انسانی کم داریم؟

 

اینجا به دومین منکر جامعه می رسیم. ما نه کمبود منابع داریم و نه کمبود نیروی انسانی. کار به کاردان سپرده نشده است. اگر من به شرطی معلمی را قبول کنم که معلمی را بلد باشم و اگر هرکسی کاری را پذیرفته باشد که توانایی دقیق لازم برای انجام آن را دارد این مشکل مرتفع می شود.

 

فکر نکنید در جوامعی که با هشت ساعت کار زندگی شان اداره می شود شهروندانش یک بهره های هوشی دارند که ما نداریم و یا منابعی دارند که ما نداریم. در آن جامعه به کسی پیشنهاد کاری نمی کنند مگر آنکه احراز کنند که او توانایی لازم برای انجام آن کار را دارد و هیچ پیشنهاد شده ای هم کاری را نمی کند مگر اینکه دانایی و توانایی آن را داشته باشد.

 

اگر می بینید این هستیم، برای اینکه کسی که سد می سازد اهل سد ساختن نبوده و کسی که طبابت کرده از عهده این کار برنمی آمده و مسلما همه چیز به هم می ریزد.

 

اگر طبیب خوبی نباشم یک بیمار را بارها می آورم و می برم و فرصت های او را می گیرم و آخر هم به سلامت نمی رسد.

 

شما اگر خانه تان را به معمار کاردان بسپارید و او هم پولی را طلب کند که به نظر شما شاید گزاف باشد باز هم به لحاظ اقتصادی به سود شماست و اگر کار را به معمار کارنابلد دادید همین پول را به گروه دیگر می دهید.

 

ما هیچ چیزی کم نداریم و چیزی که کم داریم این است که افراد بر جای خود ننشسته اند. و اگر حسین بن علی امروز باشد به گمان من امروز به این منکر توجه می کند.

 

سوال بعدی اینکه چرا کار به کاردان سپرده نمی شود؟

در جامعه کاردانان باید دست به کار شوند نه کسانی که به رئیس اداره  اعلان وفاداری کرده اند. من اگر یک کارگاه کوچکی داشته باشم آیا برای سوددهی آن باید به سراغ کسانی بروم که به من اعلان وفاداری کرده اند یا باید به سراغ کسانی بروم که متخصص این کار هستند؟ وفاداری، کارخانه مرا سودآور نمی کند. آگاهی و دانش است که کارخانه را سودآورد می کند و الا هرکسی که کارخانه میزند باید برادر و دوستانش را بر سر کار بیاورد.

 

یک مدیر خوب در مدرسه ابتدایی باید معلم باسواد بیاورد نه کسانی که به او گفته اند ما تا آخر زیر بیرق تو سینه می زنیم.

 

بزرگترین مشکل حکومت های مارکسیستی و مارکسیستی در این یک قرن این بوده که می گفتند تو به حزب وفاداری یا نه. اگر به حزب وفادار بود چه متخصص بود چه نبود روی کار می آمد.

 

اینکه ما وفاداری را جایگزین کاردانی کنیم یک منکر بزرگ اجتماعی است. من فکر می کنم که ما باید به این توجه کنیم که اگر درباره مال خود کار را به غیر متخصص می سپردیم در مال غیر هم این کار را بکینم اما من می دانم در مال خود کسی چنین کاری نمی کند. من بخواهم خانه بسازم می گویم مهندسان بیایند نه سینه چاکان.

 

ما باید بپذیریم که کاردانی بله و سینه چاکی نه.

 

اما چرا در یک جامعه وفاداری بر کاردانی مقدم می شود؟

ما در جامعه مان به جای اینکه استدلال نشان دهد که چه کسی کاردان است و چه کسی کاردان نیست این قدرت است که تعیین می کند که چه کسی کاردان است. هرکجا که به جای استدلال،  دست به قدرت بردیم خطاست. جامعه فقط با استدلال جلو می رود.

 

من اگر بخواهم دو کارمند استخدام کنم باید ببینم کدام یک حجت قوی تری دارند. ما باید فقط و فقط نگاه کنیم که کسی که سخن می گوید چقدر استدلال دارد.

 

هرگاه عقلانیت به معنای استدلال گرایی رفت دو جانشین بیشتر ندارد یکی خشونت و دیگری فریبکاری.

 

وقتی استدلال و عقلانیت کنار رفت و بر اساس قوت استدلال هرکسی او را به سمتی نگماردیم چاره ای جز فریبکاری و خشونت نداریم.

 

فریبکاری برای اکثریت جامعه به کار می آید اما اقلیتی در جامعه وجود دارند که عمق فهمشان بیشتر از فریب خوردن است و با سخن نمی شود اینها را فریب داد لذا اینها را با زندان و خشونت و تبعید ساکت می کنیم.

 

اگر جامعه ای می خواهد اکثریت افرادش فریب خورده نباشند و اقلیت آگاه او هم مورد خشونت قرار نگیرند باید از سر تا ذیل آن برای سخنشان دلیل داشته باشند.

 

قرآن وقتی می خواهد یهودیان را تخطئه کند می گوید قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین. اگر سخن روشن شد پذیرفتن آن نیاز به خشونت ندارد. وقتی استدلال نیست چاره ای جز این دو راه نیست، فریب توده ها و خشونت علیه نخبه ها.

 

اگر بخواهیم کاردانی جای وفاداری را بگیرد باید استدلالگرایی را تبدیل به ارزش کنیم اما در جامعه ای مثل جامعه ما به علل بافت تاریخی که دارد آدمهای اهل عقلانیت گویا خجالت می کشند که حرف از عقل بزنند و هر وقت که انسان دم از عقل می زند عشق را در مقابل آن قرار می دهند.

 

تخطئه عقل به نام عشق و عقل

متصوفه ما عقل را در برابر عشق تحقیر کردند. متدیان و مومنان ما هم عقل را به نام دین و ایمان تخطئه کردند. هرکسی آمد عقل را چنان کرد که آدمها خجالت میکشند از عقل حرف بزنند.

 

عقل دو حسن دارد اول اینکه ترازوی مرضی الطرفین است چون همه انسانها از موهبت عقل برخوردارند و خدا به همه عقل را داده است. گالیله می گفت روحانیون مسیحی شما از روزهای اول زندگی به ما گفته اید که بزرگترین موهبت الهی عقل است تا که ما می آییم از عقل استفاده کنیم می گویید این عقلها را کنار بگذارید و ببینید متون مقدس چه می گوید. گالیله مثال می زند و می گوید مثل اینکه ساعتی را به من هدیه کنی و این نشانه دوستی است ولی بگویی هر وقت می خواهی بدانی ساعت چند است به خودم بگو و به این ساعت نگاه نکن. در این صورت این ساعت یک وزن اضافه است که من با خودم حمل می کنم. اگر عقل بزرگترین تمایز انسان و حیوان است چرا از به کار بردن آن خجالت می کشیم.

 

شرف انسان به عقل ورز بودن است. ویژگی دوم عقل این است که در عقل‌ورزی کسی نمی تواند بگوید من برتر از دیگری هستم مگر اینکه استدلال بیاورد. عقل یک نوع برابری طلبی در انسان‌ها ایجاد می کند. عقل اشراف زادگی و فقیر و غنی و زن و مرد و روستایی و شهری و مسن و جوان نمی شناسد.

 

دو چیز انسان‌ها را برابر می کند یکی عقل و دیگری مرگ. یکی برای زندگی ما را مساوی می کند و یکی برای بعد از مرگ.

 

عقلانیت که نباشد خشونت ایجاد می شود. داعش استدلال ندارد خشونت می ورزد. کسانی را که می تواند با فریب همراه کند همراه می کند و کسانی را که نمی تواند بفریبد حذف می کند.

 

عقل اگر باشد نه آن فریبکاری و نه آن خشونت مجوز پیدا می کند.

 

با استقرار عقل، شهروند درجه ۱ و ۲ نداریمتعزیت آفتاب

وقتی عقل حاکم شد و چون مساوی کننده است دیگر ما شهروند درجه ۱ و ۲ نداریم. و داشتن شهروند درجه ۱ و ۲ هم یک منکر جامعه است. ما بین شیعه اثناعشری و سایرین و بین زن و مرد هم شهروند درجه ۱ و ۲ داریم. وقتی عقل حاکم نباشد یک روحانی هم می تواند به مردم بگوید «بزغاله‌ها» ولی اگر من چیزی بگویم که به قبای او بر بخورد من را به دادگاه می کشند. اگر من توهین کنم بلافاصله قوه قضائیه با من برخورد می کند؛ یعنی ما بین روحانی و غیر روحانی شهروند درجه ۱ و ۲ داریم. علی بن ابی طالب علیه السلام می فرماید قومی که در آن فردی در برابر دیگران به لکنت زبان بیفتد رستگاری پیدا نمی‌کند. آیا ما و شما در برابر فرماندار و شهردار به لکنت نمی‌افتیم؟

 

مقامات کشوری هم با ما فرق می کنند یعنی رئیس فلان قوه هرچه خواست می تواند به من و تو بگوید اما من و تو نمی توانیم به او بگوییم سخنت چه استدلالی دارد.

 

وقتی عقلانیت حاکم شد باید شخص دلیلش قوی تر باشد و لباس و جنسیت و سمت در برابر عقلانیت حاکم نیست.

 

اگر حسین بن علی بود می گفت این مسائل مهمتر از تار موی یک زن و تراشیده شدن صورت یک پسر است. من اینها را تایید نمی کنم اما می گویم این مسائل بسیار بسیار مهم تر است.

 

نباید در دهه اول محرم جامعه را با این عنوان که حجاب را محکم کن فریفت بلکه باید گفت چرا افراد به فحشاء و اعتیاد و قاچاق کشیده می شوند. وقتی شخص با هشت ساعت کار شبانه روز زندگی اش تامین نشود مفاسد به بار می آورد.

 

می گویند یزید میمون بازی می کرد و مشروب می خورد و امام در برابر آن قیام کرد. اگر یزید فقط میمون بازی می کرد و مشروب می خورد امام حسین قیام می کرد؟  یزید هزار ظلم بر مردم می کرد که حسین قیام کرد. حق مردم خواری یزید قبیح بود. عزل و نصب‌های یزید عادلانه نبود. مردم در فقر بودند و خویشان او در سرمایه غرق شده بودند.

 

اصلا و ابدا از بیان این جملات انگیزه غیر اصلاحی ندارم فقط می گویم اصلاح امت رسول خدا فقط به این نیست که ما به حجاب نگاه کنیم. ام الفساد چیز دیگری است. پرداختن به معلول و غفلت دادن مردم از علت، پرداختن به شبه مساله برای پرداخته نشدن به مساله است.