محمد علی خرمی: “جام اندیشه” در دست دارد ، کتاب فرهنگ سخن خردمندان، جاودانان و بزرگان ایران و جهان.

کنار بالشی که به آن تکیه داده ،کتاب “شعر زمان ما” یکی از مجموعه شعر های سهراب سپهری دیده می شود.

از او می خواهیم یکی از جمله های زیبای کتاب جام اندیشه را برایمان بخواند.

در کتاب غور می کند و با دقت صفحه های آن را ورق می زند.

جوانی ۲۵ ساله مشکاتی است. مدرک کارشناسی اش را گرفته و خدمت سربازی را سپری کرده است .آقای مهندس پس از فارغ التحصیلی در یک دامداری  کوچکترش مشغول کار شده است.

“مجبورم که بیایم دامداری ،کاری که مربوط به رشته ام باشد نیست”.

مایل نیست مشخصاتش را کامل کند  و با خنده تلخ می گوید: “بنویسیدگمنام”

علتش را می پرسیم. می گوید: “آدم توی کوچه و محله آبرو داره”

-مگه دامداری بده؟

این سؤال را که پرسیدیم بالشت را زیر آرنجش جمع می کند و می گوید: نه؛ این کار رو دوست داشتم که اومدم.

-پس اسمت رو بنویسیم؟

نه ، شما بنویسید گمنام

این شرط گفتگوی ماست با جوانی است که مدرک کارشناسی اش را روی طاقچه اتاق پذیرایی خانه پدری اش گذاشته و گفشهای کهنه ای را در دست گرفته تا داخل حصار دامداری شود.

بالاخره جمله را انتخاب می کند و آرام و شمرده برایمان می خواند:

“سعادت در این دوره فقط داشتن مقصود زندگی است”

-مقصود تو از زندگی چیست؟

سکوت می کند .چشمانش را جمع می کند و به دور دست خیره می شود.

-مقصودت از زندگی چیست؟

“خیلی سوالت سنگین است “.

بعد از کمی فکر کردن می گوید: ول کن (رها کن) داغ دلم تازه می شود.

-چه داغی در دلت هست؟

زندگی راحت

-زندگی راحت چه زندگی است؟

شغل خوب،زن خوب ،احترام خوب

-کدامش را نداری؟

شغل خوب که اگر باشد  زن خوب هم می گیریم

-تو که شغلت را با علاقه انتخاب کرده ای ؟

خب علاقه دارم اما خانواده ام دوست ندارند.

-چرا؟

می خندد و می گوید: می گویند “بو” می دهی و اینجور حرفها.

-خودت چه؟

خانواده ام دوست ندارند خودم هم دوست ندارم.

– خیلی ها در این شهر دامداری می کنند

آنها درس نخوانده اند،این کار تحصیلم را زیر سوال می برد

-پس چرا مشغول این کار شدی؟

ناچاری

– می خواستی چکار کنی؟

یه کاری که مربوط به رشته  خودم باشد.

-دنبال این کار رفتی؟

آره . رفتم دنبال کارگاه تزریق پلاستیک. قطعا ت پلاستیکی تولید می کردیم. مجوز تاسیس هم گرفتم اما نشد.

-چرا؟

وام ندادند

-کجا رفتی ؟

اداره صنایع رفتم، فرستادند فرمانداری .آنجا هم گفتند خیلی از الویت ها جلوتر از شما هستند.

-چقدر وام می خواستی؟

۴۰میلیون . زمین و کارگاهش را داشتم و برای دستگاه پول می خواستم

-جای دیگری هم مراجعه کردی؟

همه شرکت ها یی که مربوط به رشته ام می شد. یک نفر در شرکت بوذرجمهر گفت مدرکت را کنار بگذار بیا کارگری.

چرا نرفتی؟

کنار فرشی که روی زمین پهن کرده می نشیند. کفشهای کهنه ای را که مخصوص وروردش به حصار است می پوشد و با خنده می گوید: قبول کردم اما وقتی خواستم بروم گفتند کارگر نمی خواهیم.

-الان در دامداری کار می کنی چه احساسی داری؟

راستش را بگویم؟

سکوت می کنیم و او هم سکوت می کند و بعد از چند دقیقه می گوید:

ورشکستگی، خورد شدن

– چرا؟

چرایش را خودت می دانی

-تحصیلاتت چه نفعی برایت داشته ؟

طرز فکرمان بهتر است.

-پس چرا می گویی نفعی نداشته؟

تحصیل نکردیم که

جمله اش را کامل نمی کند و اینگونه ادامه می دهد: هر کسی می تواند دامپروری کند.

-وقتی می خواستی به دانشگاه بروی چه برنامه ایی داشتی؟

درس بخوانم با مدرکم بروم سر کار

– نشد که؟

نا امید نیستم

– برای آینده ات چه برنامه ای داری؟

می خواهم در کنکور کارشناسی ارشد هم شرکت کنم

-برای چه؟

زندگی راحت، کار خوب

-اگر جور نشد؟

درحالی که از روی زمین بلن می شود با خنده می گوید: لااقل مادر پیش زنهای همسایه کم نمی آورد و می گوید پسرم فوق لیسانس دارد همینطور که الان برای همه گفته پسرم مهندس است.

-جدا فقط برای همین؟

چند قدمی رو به حصار حرکت می کند وسپس صورتش را رو به ما بر می گرداند و می گوید: توکل به خدا

( متن بالا یکی از مصاحبه های منتشر نشده محمد علی خرمی مشکانی روزنامه نگار مشکاتی است که از مجموعه متنهای او انتخاب شده است)