1- بهار آمد و شد جهان چون بهشت . . . این مصرع از شعر حکیم طوس، ابوالقاسم فردوسی، نخستین شعری بود که این پسر بچه، یعنی نویسنده‌ی این سطور در کلاس دوم یا سوم دبستان دولتی شاهپور واقع در محله‌ی کوچه باغ کاشان، در کتب درسی سال‌های دهه‌ی اول و دوم این قرن – و به قول مهدی اخوان ثالث این کج آئین قرن دیوانه – خواندم و بعداً که به مرور ایام در کلاس‌های بالاتر گام نهادم، یعنی از دبستان شاهپور به دبیرستان پهلوی کاشان (واقع در کوچه تبریزی‌های آن شهر) رفتم، با بهاریه‌های بسیاری از شاعران متقدّم، از رودکی و منوچهری و انوری و خیام و بعداً‌سعدی و حافظ در کتب درسی ادبیات روبرو شدم و بیش‌ترین آن‌ها را در تلؤلؤ چشم افسای اشعار دو دو ستاره‌ی فروزان ادب پارسی یعنی سعدی و حافظ، زادگان شیراز عنبر طراز، یافتم و اینک قصد آن دارم که از حافظه‌یی که این روزها – در دهه‌های هفتاد هشتاد عمر – بنا بر یک قانون طبیعی و جبری، دارد کم‌کم روی به نقصان می‌گذارد، امداد طلبیده و در پیش روی دلدادگان بهار گذارم.

 

گزینش اول سعدی، استاد مسلم و خداوندگار بی‌دلیل سخن:

الف: بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق

نه کم از بلبل مستی، تو بنال ای هوشیار

آدمیزاده اگر در طرب آید چه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

ژاله بر لاله فرود آمده هنگام سحر

راست چون عارض گلگون عرق کرده‌ی یار

ب: درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند

جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

بساط سبزه لگدکوب شده به پای نشاط

ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند

پ: بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرن نفس

ورپای بندی همچو من، فریاد میکن در قفس

ت: ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم

تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی

 

و اما دیباچه‌ی سعدی در کتاب مستطاب گلستان در توصیف بهار، حال هوایی دیگر دارد:

اول اردیبهشت ماه جلالی

بلبل گوینده بر منابر قصبان

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی

هم‌چو عرق بر عذار شاهد غضبان

 

تا آن‌جا که کتاب گلستان‌اش را برخلاف همه‌ی گلستان‌ها و بوستان‌های جهان که در معرض خزان و ویرانی‌اند، جاوید و ابدی می‌داند:

به چه کار آیدت ز گل طبقی

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

 

این حکیم سخن آفرین ما را در دایره‌ی پرجاذبه و افسون کننده‌ی بهارانه‌های خویش قرار داده و به این آسانی‌ها طاقت بیرون شدن از آن میسّر نیست؛ سعدی به محبوب خود چنین می‌گوید:

بیا که وقت بهار است تا من و تو بهم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

 

و در غزلی دیگر بر خلاف شعر یاد شده، از خیر صحرا گذشته، دیدار جمال یار را ارجح دانسته و خطاب به معشوق چنین می‌سراید:

هر کس به تماشایی، رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی

 

و در جایی دیگر با اشاره به عمر گذران و بی‌اعتباری دنیا، دم را غنیمت دانسته و هشدار می‌دهد:

فصل بهار است خیز، تا به تماشا رویم

تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار

 

و چقدر استاد جلال تاج اصفهانی، آوازه‌خوان نامدار از این شعر (فصل بهار است خیز . . .) استفاده‌ی به جا نموده و آن را چاشنی یکی از تصنیف‌های خود: (در گلستان – در طبیعت – بین چسان گشته عیان اسرا پنهان – پر شده از سبزه و گل دامان بستان)- نموده است و در آن سال‌ها تا چه اندازه این آهنگ‌ها و ترانه‌ها و بخصوص آن آواز مشهور استاد در دستگاه همایون با این غزل سعدی:

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم

هم چو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

 

ما را که در آوان نوجوانی بودیم، به دنیای لطیف، جادوئی و پر رمز و راز موسیقی کشاند و هدایت کرد بماند که شرح و تفصیل آن فرصت‌های افزون‌تری می‌طلبد و از جانب دیگر نیز چنین می‌توان گفت که حلول فصل روح‌بخش بهار برای سعدی (شاید در سنین بالای حیات) تأثیر و تأثری متفاوت دارد و به موازات برآمدن شکوفه‌های رنگارنگ و دل‌فریب برفراز درختان و سبزه‌زاران، شکوفه‌های دریغ و حسرت نیز در دلش جوانه می زند و او را با غمی سنگین دمساز می سازد:

دو بیت ام جگر کرد روزی کباب

که می گفت خواننده با رباب

دریغا که بی ما بسی روزگار

بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

و مویه کنان می گوید:

خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست

پس اعتماد بر این چند روز فانی نیست

درخت قد صنوبر خرام انسان را

مدام رونق نوباوه جوانی نیست

کدام باد بهاری وزید در آفاق

که باز در عقب اش نکبت خزانی نیست

و اکنون این شیخ بزرگوار واعجوبه ی همه دوران ها را با شادی ها به حال خود بگذاریم و بپردازیم به سر حلقه ی رندان این دیار و سرسلسله ی دوستداران بهار و راهنمای فرصت طلبان و دم غنیمت شماران روزگار ، جناب خواجه حافظ شیرازی که او را دلبستگی فراوان به نوروز و بهار توبه شکن بوده و در جای جای دیوان ارجمندش این تمایل وافر را عرضه می دارد:

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم

بهار توبه شکن می رسد، چه چاره کنم

گدای میکده ام لیک وقت مستی بین

که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه

پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم

و باز به بهانه ی بهار از توبه ی تبری می جوید:

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

به شادی رخ گل بیخ غم زدل برکن

و در وصف بهار طرب افزا و فرح بخش سخن را به اوج اعلا می رساند:

خوش تر زعیش و صحبت باغ و بهار چیست

ساقی کجاست، گو سبب انتظار چیست؟

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست؟

و . . .

کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت

من و شراب فرحبخش و یار حور سرشت

گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز

که خیمه سایه ی ابر است و بزمگه لب کشت

و . . .

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

و . . . این تصویر بدیع و ایده آل:

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای طایر دولت که قدر وقت می دانی

گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

و چون چنین امکانی برای هر کس میسر نیست، نقاشی چیره دست باید که این شعر را به صورت یک تابلوی زیبا و رؤیایی در مقابل چشمانی حسرت بار بگذار! و حافظ وار آن را با تیزبینی و ریزبینی بنگرد و اما مشکلی غم انگیز و دل شکن از جایی دیگر سر بر میاورد و حافظ را نگران و ناشاد می سازد:

ساقی! بهار می رسد و وجه می نماند

فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش

عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار

عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش

و در همین زمینه یعنی گله از کسر بودجه که مانع عیش مدام است، می فرمایند:

نمی کنم گله اما سحاب رحمت دوست

به کشتزار جگر تشنگان نداند نمی

همان طور که فریاد فردوسی ، شاعری آسمان جاه را بر آسمان رساند:

الا ای برآورده چرخ بلند

به پیری چه داری مرا مستمند؟

چو بودم جوان ، برترم داشتی

به پیری مرا خوار بگذاشتی!

و محمود ثنایی (شهر آشوب) شاعر ترانه سرای معاصر را نیز :

های ای اجل خدا را، سیر آمدم ز هستی

باری رهاییم ده، از ننگ تنگدستی

چون گرد راه تا کی، برخویشتن بپیچم

زیر سمند حاجت ، درمنتهای پستی

از مقوله ی فوق هم که بگذریم، خود را آواز خوانی بزرگ می داند تا آن جا که زهره ی چنگ نواز آسمان را شاهد گرفته و می گوید:

ز چنگ زهره شنیدم که صبح دم می گفت

مرید حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم

 

از ناسپاسی و هنرناشناسی مردم زمانه ی خود شکایت دارد:

هنر نمی خرد ایام و بیش از اینم نیست

کجا روم به تجارت بدین کساد متاع

 

یا:

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

 

یا:

معرفت نیست در این قوم خدایا مددی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

 

اما باز هم آمدن بهار را با امکانات قلیل موجود غنیمت دانسته و از عیش و شادمانی غافل نمی شود:

عید است و موسم گل، ساقی بیا باده

هنگام گل که دیده است بی می قدح نهاده

زین زهد و پارسایی بگرفت خاطر من

ساقی پیاله یی ده تا دل شود گشاده

 

و در نهایت در تمامی اسباب عیش دو جهان را در این دو بیت جای می دهد:

دو یار زیرک و از باده ی کهن دومنی

فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم

اگر چه در پیم افتند خلق انجمنی

 

اگر بخواهیم از سایر اشعار حافظ که درباره ی بهار و اسباب طرب سروده شده است، یاد کنیم اوراقی بسیار افزون تر می طلبد و از دیگر گویندگان ارجمند ایران زمین باز می مانیم. بنابراین در همین جا از جناب خواجه خداحافظی کرده و به سراغ دیگر شاعران بزرگ می رویم.

 

1- هلالی جغتایی:

. . . روز نوروز است، سرو گلعذار من کجاست

در چمن یاران همه جمعند، یار من کجاست؟

نیست یک ساعت قرار این جان بی آرام را

یارب آن آرام جان بی قرار من کجاست؟

2- شاعر نازک اندیش، صائب تبریزی:

باد بهار مرهم دل‌های خسته است

گل مومیائی پر و بال شکسته است

بر حسن زود سیر بهار اعتبار نیست

شبنم به روی گل به امانت نشسته است

 

3- هم‌ولایتی خودمان، شاعر نازک اندیش و گزیده گوی، قصاب کاشانی:

ز سنبل بند بر دل می‌گذارد موی این صحرا

دماغ گل پریشان می‌شود از بوی این صحرا

کدامین شکرین لب کرد بارانداز این وادی

که می‌جوشد به جای آب، شیراز جوی این صحرا

گلستان را به بلبل بخش و شیرین را خسرو ده

برو دنبال مجنون‌گیر و رو کن سوی این صحرا

ز بس مانده است باز از هر طرف چشم تماشائی

به جای سبزه مژگان می‌چرد آهوی این صحرا

 

می‌گویند قصاب کاشانی، به کلی عاری از سواد بوده است، اگر چنین باشد نبوغی شگرف می‌خواهد بدین پایه سخن گفتن!

 

4- و آن دیگر همشهری، میرسنجر کاشی:

بگذشت بهاران و شرابی نزدیم

در سایه‌ی گل یک مژه خوابی نزدیم

یار آمد و جلوه کرد و ما بی خبران

بر دیده‌ی بخت مشت آبی نزدیم

 

5- و تا صحبت از همشهری هاست، بهارانه‌یی از دوست مشفق، مشفق کاشانی، اگر چه با اندوه حسرت:

بهار آمد، بهار من نیامد

گل آمد، گلعذار من نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا

چراغ شام تار من نیامد

چه پیش آمد در این صحرا که عمری

گذشت و شهسوار من نیامد؟

 

6- و باز هم بهاریه‌یی اندوهگین از شاعر نامی معاصر، ابوالحسن ورزی که بی دنباله بود و با حسرت چنین سروده‌اند:

نهال خشگم و امید برگ و بارم نیست

خبر ز آمدن و رفتن بهارم نیست

بگو به برق که سوزد نهال عمر مرا

که آشیانه‌ی مرغی به شاخسارم نیست

جز آن که بر سر خاکم شکوفه افشاند

امید دیگری از باد نوبهارم نیست

 

7- و در همین زمینه، بهاریه‌یی از سیاوش کسرائی:

شاخ گلم گل به شاخسار ندارد

باغ من ای بلبلان بهار ندارد

باز کجا می‌پری، هوای که داری

هیچ کست ای دل انتظار ندارد

ساقی در خدمت است و باده به ساغر

بزم دریغا، شرابخوار ندارد

شیهه کشد دم به دم سمند هماورد

رخش چه سازد که شهسوار ندارد

 

8- و بهار و حسرتی دیگر از نازنین شاعری خوش سخن، فریدون مشیری:

بهار می‌رسد اما زگل نشانش نیست

نسیم، رقص گل‌آویز گلفانش نیست

دلم به گریه‌ی خونین ابر می‌سوزد

که باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

چمن بهشت کلاغان و بلبلان خاموش

بهار نیست به باغی که باغبانش نیست

 

9- و شعری دگرگونه و غمناک (اگرچه مختصر) به مناسبتی خاص از دوست و استاد ارجمند، پروفسور سید حسن امین درباره‌ی غربت باغ بی‌باغان:

باغبان رفت، شد باغ گل و نسرین غریب

چشمه تا خشکید، شد گلزار عطرآگین غریب

آسمان تاریک و اختر مات و ماه آواره شد

یا که در چشم من آید گردش پروین غریب

 

10- تعریف فصل دل‌انگیز بهار را با شادی‌ها و غم‌های آن از زبان شاعران خوش‌گوی و شیرین‌کار برشمردیم و حالا نوبت به بهارانه‌یی دیگرسان می‌رسد:

بهار، ار باده در ساغر نمی‌کردم، چه می‌کردم؟

ز ساغر گر دماغی‌تر نمی‌کردم، چه می‌کردم؟

هواتر ، می به ساغر، من ملول از فکر هوشیاری

دگر اندیشه‌ی دیگر نمی‌کردم، چه می‌کردم؟

ز دست شیخ جان بردم به تزویر مسلمانی

مدارا گر به این کافر نمی‌کردم، چه می‌کردم؟

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

که دور شاه شجاع است، می دلیر بنوش!

 

11- و حالا که سخن از بهار و شادی و خوش‌دلی در میان است، مائیم و یکی از بزرگ‌ترین متفکرین روشن‌اندیش و واقع‌گرای جهان، حکیم خیّام نیشابوری و توصیه‌های آموزنده‌اش درباره‌ی دم غنیمت شمردن و شاد بودن و در عین شادی غم هستی و نیستی داشتن و طرح مطالب و پرسش‌های گیج‌کننده و بی‌جوابش

بر چهره‌ی گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

***

می خوردن و شاد بودن آئین من است

فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟

گفتا دل خرم تو کابین من است

***

اجزای پیاله‌یی که درهم پیوست

بشکستن آن روا نمی‌دارد مست

چندین سر و ساق نازنین کف دست

از مهر که پیوست و به کین که شکست؟

***

از جمله‌ی رفتگان این راه دراز

باز آمده‌یی کو، که به ما گوید راز؟

هان بر سر این دو راهه از روی نیاز

چیزی نگذاری مه نمی‌آیی باز!

***

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده‌ی گلرنگ نمی‌شاید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست

***

ای بی‌خبران شکل مجسم، هیچ است

وین طارم نه سپهر ارقم، هیچ است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد

وابسته‌ی یک دمیم و آن هم هیچ است!

***

امشب علم نفاق طی خواهم کرد

با موی سپید قصد می‌خواهم کرد

پیمانه‌ی عمر من به هفتاد رسید

این دم نکنم نشاط، کی خواهم کرد؟

***

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت

زنهار، به کس مگوی این راز نهفت

هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت!

***

عمرت تا کی به خود پرستی گذرد؟

یا در ره نیستی و هستی گذرد؟

می خور که چنین عمر که مرگ از پی اوست

آن به که به خواب یا به مستی گذرد

 

در اینجا نویسنده در می‌ماند که از مجموع 143 رباعی خیام در کتاب ترانه‌های خیام چاپ ششم کتاب‌های جیبی (پرستو) در سال 1353 شمسی به انتخاب و با مقدمه‌ی جانانه‌ی صادق هدایت زیر عنوان « خیام فیلسوف – خیام شاعر » چه تعداد از دیگر رباعیات را در معرض مطالعه خواننده قرار دهد به این دلیل که از هیچ کدام نمی‌توان گذشت و آنها را فرو گذاشت. باشد و بگذریم تا زمانی دیگر.

 

12- و حال که این «بهارانه» دارد به پایان خود نزدیک می‌شود بی‌مناسبت نیست اگر واژه خاطره‌یی از بهار جانفزا که متضمن دیدار با یکی از اقطاب شعر و ادب معاصر، دکتر مهدی حمیدی شیرازی است و با چاشنی موسیقی همراه است (از صفحه‌ی 314 کتاب عطر گیسو- خاطره- تألیف این حقیر از انتشارات عطائی تهران، سال1381) نقل و با تکلمه‌ای دیگر نقطه پایان بر ای مقاله بگذاریم:

 

در فروردین ماه سال 1331 بود که نگارنده –با مطالعه‌ی منظومه «زمزمه‌ی بهار» اثر دکتر مهدی حمیدی در یکی از مجلات آن‌ روزها و مروری چند باره بر آن، تحت تأثیر این منظومه قرار گرفته و آهنگی بر آن نهادم و در رادیو ایران اجرا کردم. منظومه‌ی مذکور چنین آغاز می‌شد:

به دلم از جنبش فروردین

هوس آن طرفه نگار آمد

بزن ای مطرب، بزن ای مطرب

که زمستان رفت و بهار آمد

 

این منظومه دارای وزنی مخصوص و غیرعادی و به قول انجمن ادبی‌ها، وزن نامطبوع بود. توضیح آن‌که آهنگسازی (به نظر نگارنده) بر روی اشعار در اوزان نامطبوع از این قبیل بسیار مطبوع در می‌آید.

یک هفته بعد از پخش این ترانه –زمزمه‌ی بهار– که به منظور اجرای برنامه موسیقی به رادیو رفتم، ضمن نامه‌هایی که از جانب شنوندگان علاقمند به برنامه‌های رادیو می‌رسید، نامه‌یی به خط و امضای دکتر مهدی حمیدی روی ورق کاغذ با مارک «کهکشان» توجه مرا جلب نمود. بعداً متوجه شدم که حمیدی دارای امتیاز نشریه‌یی به نام کهکشان است. در آن نامه، حمیدی از آهنگی که برای شعرش ساخته و به تعبیر ایشان –با صوت داوودی!- خوانده بودم، تحسین بسیار کرده بودند و من از فرصت استفاده کرده، نامه‌یی خدمت‌شان ارسال داشتم و ضمن آن تمایل مشتاقانه خود را با دیدار او متذکر شدم.

(دست خط دکتر حمیدی مربوط به ترانه‌ی زمزمه‌ی بهار در صفحه‌ی 460 کتاب عطر گیسو گراور شده است.)

پاسخ استاد مثبت بود: «دوست عزیز مرقومه شیوای خوش‌خط و ظریف سرکار را زیارت کردم. از لطفی که به بنده دارید بی‌نهایت متشکرم. در خصوص آهنگی که برای یکی از غزل‌های ناقابلم ساخته بودید، لطف لطف آهنگ و آواز شما به هر کلام مرده‌یی جان می‌دهد. جناب عالی را می‌توان با کمال اشتیاق و آرزود در کلبه‌ی خود بپذیرم: گر کلبه مقر است و تاریک بر دیده‌ی روشنت نشانم

نشانی، تهران، آخر خیابان بهار، کوچه بهشت! … (خواننده گرامی، ملاحظه می‌فرمایید که چه تقارن و هماهنگی دلپذیری دارد ترانه‌ی (فروردین) یا (زمزمه‌ی بهار) با نشانی گوینده‌ی این شعر، خیابان بهار – کوچه بهشت!!)

 

در روز موعود با شوقی بسیار، خدمت استاد رسیدم و پس از گفت و گو در خصوص آهنگ مذکور از ایشان خواهش کردم چند قطعه‌ی دیگر در بحور و اوزانی مشابه «زمزمه‌ی بهار» به منظور آهنگسازی در اختیارم بگذارند، که با لطف بسیار پذیرفتند. یکی از آن‌ها این بود:

امشب به یاد او بگردم جای او

گویم سخن با منزل و مأوای او

مانند شاعرهای عهد بادیه

با یاد او، از اشک شویم جای او

 

تکلمه: نسل این روزگار ، یعنی نسل جوان در جهت عکس این گفته‌ی گوستاو فلوبر، نویسنده‌ی نامدار فرانسه که: «یکی از راه‌های تحمل زندگی، روی آوردن به ادبیات است و غرق شدن در آن. انگار در جشنی جاودانه شرکت داشتن.» حال و حوصله‌ی سر و کله زدن با ادبیات را ندارد، اگر اهل موسیقی یا دوستدار آن باشد با نوعی از آن امثال پاپ، بلوز، رپ و … سر و کار دارد و اگر اهل شعر، با اشعاری به صورت آزاد و فارغ از هر قید و قافیه و رد بعضی از موارد هم فاقد معنا و به تعبیری از نوع شطح و سیر در عوالم و رؤیا و هپروت.

بنابراین بنده در همین جا ادامه‌ی کلام را موقوف و بساط خودم را درباره‌ی بهار و ارائه‌ی نمونه‌هایی از اشعار دیگر شاعران جمع و همه را از پیر و جوان به بهره‌گیری از هوای لطیف بهار و سیر در باغ و گلستان و اسباب دیگر عیش و خوشی که احتمالاًٌ در دسترس دارند، احاله می نمایم و برای حسن ختام بهاریه‌یی متفاوت از شاعری نوسرا به نام «هنرور شجاعی» که این حقیر در بیش از چهل سال پیش این شعر را در مجله‌ی فردوسی خوانده و در دفتر یادداشت‌های ادبی خود ثبت کردم، عرضه می‌دارم و با این توضیح که بعد از آن تاریخ دیگر هیچ شعری از این شاعر مستعد و پر احساس در جایی دیگر نیافتم … هر کجا هست خدایا به سلامت دارش:

 

زیبا بهار تابناکم …

مردم همه گل‌های خود بیرون نهادند

از ساحت گلخانه‌ها در رهگذارت

من نیز دور از سردی بی‌رحم دوران

پرورده‌ام در داغ‌گاه سینه‌ی خویش

انبوهی از گل‌های حسرت

عطر تن پر اشکشان بادا نثارت.