محمد علی خرمی مشکانی:صدا زد:« آقای خبر نگار بیا یه گزارش هم از ما بگیر، همیشه باید بری توی این اداره ها»

– «آخه بیام پیش شما چی بگید؟»

گفت:« نمی دونم، مثلاً یه گزارش راجع به مجردها بگیر. ما هم برای مشکلات ازدواج حرف می زنیم.»

این چند کلمه مجتبی بهانه ای شد برای گزارشی که پیش روی شماست.

او از چند نفر از دوستانش دعوت کرد تا با هم راجع به مشکلات ازدواج گفتگو کنیم.«پاتقش با من؛ بچه ها رو هم دعوت می کنم»

در یک شب آرام پائیزی از ساعت ۱۰ تا یک بامداد هشت جوان مجرد دور هم نشستند تا به نمایندگی از هم سن و سالها یشان راجع به مشکلات ازدواج جوانان حرف بزنند.

قبل از اینکه گفتگو شروع شود مجتبی دستش را جلو می آورد و می گویید: «آقا مردونه اسم کسی جایی برده نشه» او معتقد است اینطور صریح تر گفتگو پیش می رود. ما هم دستمان را روی دست هم گذاشتیم تا برای حفظ نام جوانان مجرد مشکاتی از نامهای مستعار استفاده کردیم.

داوود ۲۸ سال سن دارد. سالهاست مدرک لیسانسش را گرفته است. دو سال است که عکسش را روی یک کارت چسبانده اند که روی آن نوشته شده” کارت پایان خدمت دوره ی ضرورت ”

– از او می پرسیم چرا ازدواج نکردی؟

می گوید: به همان دلیلی که تو و خیلی از جوانهای درس خوانده ازدواج نکرده اند.

– واضح حرف بزن.

۱۸ سالمان بوده است وارد دانشگاه شده ایم چهار سال درس خواندیم ۲۲ سالمان شده، حالا دوستانی که رفتند فوق لیسانس گرفتند دو سال بدبختی شان از ما بیشتر است. ۲۲ سالگی به خدمت مقدس سربازی رفته ایم وقتی که آمده ایم ۲۴ ساله بوده ایم. یک جوان بی کار بی پول “آس و پاس” که باید چند سال کار کند تا خرج جلسه عقد را جور کند (فراهم کند).

– چرا همراه با تحصیل کار نکردی؟

قبل از آن که داوود پاسخ سوال را بدهد حمید شروع به حرف زدن می کند ” نمی شود، این طوری نمی شود” او هم وضعیتی مشابه داوود دارد با این تفاوت که از سال دوم دانشگاه عاشق دختری شده و مجبور می شود برای جلب رضایت خانواده دختر به اوضاع اقتصادی اش سر و سامان بدهد. چند ترم مرخصی می گیرد، درسهای کمتری را انتخاب می کند تا هم کار کند و هم درس بخواند.

وقتی می خواهد شروع به صحبت کند سر انگشتان دو دستش را به هم می چسباند؛ به دستگاهی که مصاحبه را ضبط می کند خیره می شود و آرام و متین ادامه می دهد. «داستان من را تقریباً همه می دانند. چند سال اول با اشتیاق درس خواندم بعد مجبور شدم سر کار بروم. البته بهتر است بگویم مجبور شدم بروم کارگری کنم و درس هم بخوانم. درست است که توانستم کمی پول جمع کنم امّا نتوانستم مثل قبل درس بخوانم».

حمید روی دو زانو می نشیند و با صدایی بلند تر از قبل می گوید:

” اصلاً به نظر من مجرد بودن یعنی بی پولی

پول یعنی زن یعنی همه چیز”

مجتبی جوان ۲۹ ساله است. او از این تعریف حمید شادمان می شود و می گوید: «احسنت؛ درست زدی وسط خال»

همین آقا وحید خودمان، سه سال است که یک دختر را می خواهد امّا چون شرایط مالی خانواده دختر بهتر است مجبور شده صبر کند تا اینکه جلو بهانه برای نه گفتن را بگیرد.

– از مجتبی پرسیدم خودت چرا ازدواج نکرده ای؟

او ترس از “نه” شنیدن را مانع ازدواجش می داند.

«اینجا [ مشکات] اگه یه پسر بره خاستگاری یه دختر، همه شهر پُر می شه، حالا اگه دختره بگه نه، پسر دیگه نمیتونه سر بلند کنه. مثلاَ دوست خود ما رفت خاستگاری نه شنید، خورد توی پَرِش چند ماه هم سوژه خنده ما بود.»

مجتبی پر سروصدا ترین فرد جمع است. تصمیم گرفته است آنقدرپول جمع کند که هیچ کس نتواند به او “نه ” بگوید. او معتقد است:” برگ برنده پسر پولشه؛ برگ برنده دختر زیبایی”

او ۲۰ سالگی عاشق دختری می شود. همان زمان تصمیم میگیرد کارش را تثبیت و هزینه اولیه زندگی را فراهم کند اما بعد از سه سال انتظار «یکی دیگه اومد دختره رو برد» او شکست عشقی را یکی از عوامل افزایش سن ازدواج می داند و در این باره توضیح می دهد: تقریباَ همه جوانها، این تجربه را دارند. یعنی سن کم عاشق دختری می شوند، اکثراَ هم نمی توانند ازدواج کنند بعد هم روحیه شان خراب می شود مثلاُ وقتی که طرف من ازدواج کرد تا ۲ سال نتوانستم به کسی فکر کنم، اما اگه پول داشتم و شرایط الآن را داشتم «مال خودم بود.»

– ۲۰ سالگی برای عاشقی کردن زود است؟

خب برای جوانهای این دور و زمانه که کار و پول ندارند زود است.

– پدرت چند سالگی ازدواج کرده است؟

۱۷ سالگی

– خب شما ۲۰ سالگی می خواستید بروید خاستگاری، حتماَ خود دختر شما را نمی خواسته است؟

اینطور نیست فقط همین قدر بدانید که او هم به من علاقه داشت. مشکل من بی پولی بود.

از وحید که شرایط مالی اش نسبتاَ بهتر از بقیه است می پرسیم عامل ازدواج نکردن شما چیست؟

او اصلاَ مشکل مالی ندارد. هم کار دارد، هم مسکن، هم پس انداز و هم خودرو، اما می خواهد قبل از آنکه ازدواج کند از دوران مجردی اش لذت کافی را ببرد تا بعداَ چشمش دنبال لذاتهای مجردی نباشد امّا دوستانی که به او نزدیکترند می گویند او به دختری علاقه مند شده که اوضاع مالی پدرش بهتر از وحید است.

– پدر و مادرت برای ازدواج با شما حرفی نزده اند؟

نه آنها هم مثل خودم فکر می کنند.

– چرا؟

برادر بزرگترم ۱۷ ساله بود که ازدواج کرد و متأسفانه در زندگی اش با مشکلات مختلفی روبرو شد که توان روبرو شدن با آنها را نداشت و خیلی به مشکل خورد.

– امّا دوستانت حرف دیگری می زنند؟ حرفشان درست است امّا دلیل اصلی ازدواج نکردنم همین است که گفتم.

از امیر یکی دیگر از جوانان جمع پرسیدیم شما ۲۴ ساله هستید و طبیعتاَ باید موضوع ازدواجتان در خانه مطرح شده باشد.

این جملات، پاسخ امیر است: پدرم میگوید لب تر کن هر کجا که بگویی خاستگاری می رویم؛ امّا مشکل من کار است؛ یعنی کار ثابتی ندارم که دلم به آن خوش باشد. نگاه می کنم می بینم بعضی ها ازدواج کرده اند، صاحب فرزندند امّا یک دفعه از کارخانه اخراج می شوند خب اینها خجالت زن و بچه را می کشند. نمی خواهم این اتفاق ها برای من بیفتد.

– وقتی مشکل اقتصادی را مطرح می کنی از پدرت چه جوابی می شنوی؟

پدرم می گوید حرکت کن قدم اول را که برداشتی همه چیز درست می شود امّا نمی دانم این حرف را از کجا می زند.

– شاید تجربه شخصی اش است؟

درست است. تجربه شخصی او برای قدیم بوده. الان زمانه تغییر کرده، سطح توقعات بالاست. قدیم اول ازدواج می کردند و بعد زن و شوهر با هم خانه می ساختند اما الان پسر اول باید خانه داشته باشد.

– اگر پدر دختر باشی و پسری به خاستگاری دخترت بیاید چه ملاکهایی را در نظر میگیری؟

این سوال را که می پرسیم باز هم مجتبی زودتر از امیر جواب می دهد:

کاری به قشنگیش ندارم، می بینم پسر کاسب هست یا نه بعد هم اصالت خانوادگی.

وحید می گوید: اقتصاد برای من در رتبه دوم است اول پسر باید اخلاق داشته باشد بعد اقتصاد.

بعد از این دونفر، امیر، کسی که این سوال را از او پرسیده بودیم جواب می دهد:

اول اقتصاد، اگر اقتصاد خوب نباشد برای خانواده اخلاق نمی ماند. وقتی پول نباشد زندگی به مشکل می خورد، به اعصاب آدمها فشار می آید و بی خود به هم “گیر” می دهند آن وقت زندگی هم تلخ می شود.

شما فکر می کنید چرا آمار طلاق بالا رفته است، خب پول نیست.

از “محمد حسن” که در کنار “جواد” و “تقی” ساکت نشسته می پرسیم به نظر شما وام های ازدواجی که دولت برای ازدواج در نظر گرفته کارساز است؟

با خنده می گوید: فکر می کنید با این قیمتها دو میلیون و ۵۰۰ هزار تومان کار ساز است الآن برای اجاره یک خانه در مشکات هم باید حداقل ۶ میلیون پول داشته باشی.

امیر ادامه می دهد: اصلاً قرار است اقساط این وام از کجا پرداخت شود. نباید کار باشد؟

حمید می گوید: خوب هست اما مفید و کافی نیست، اما من روی آن برنامه ریزی کرده ام

داوود، بعد از شروع گفتگو ساکت شده است و گاهی با لبخند حرف دوستانش را تأیید یا رد می کند. نظرش را راجع به وامهای ازدواج پرسیدیم: تا سفره دلش را باز کند.

به نظر من گفته های امیر درست است. مشکل دو میلیون نیست، مشکل نبودن کار است. چه کسی است که دوست نداشته باشد خرج ازدواجش را خودش بدهد. شما با این پول نمی توانی حتی خرید بازار عروسیت را پرداخت کنی.

– فکر نمی کنید سطح توقعات بالا رفته باشد؟

قبول دارم اما نه اینقدر که بخواهیم تمام مشکلات ازدواج نکردن جوانها را پشت آن مخفی کنیم.

– تمام مشکلات جوانان چیست؟

بعضی از آنها را دوستان گفتند و در صدر آن بیکاری و بی پولی است. با بالا بودن توقعات خانواده دختر، غرور های کاذب برخی از دخترها ناهنجاری های اجتماعی و اینکه کمتر افراد به همدیگر اعتماد می کنند، ترس از آینده و مشکلاتی که خانواده ها ایجاد می کنند.

– مثلاً؟

مثلاً همین آقا حمید، دختر و پسر همدیگر را می خواهند. مشکلی هم ندارند امّا پدر دختر بی جهت مخالفت می کند چون یکبار گفته نه و فکر می کند اگر الآن بگوید ” بله” دنیا خراب می شود.

برخی از خانواده ها هم واقعاً می خواهند نظراتشان را به فرزندانشان تحمیل کنند. مادر دوست داشته با مرد تحصیل کرده یا پول دار ازدواج کند؛ نتوانسته، الآن می خواهد دامادی با آن خصوصیات را به دخترش القاء کند، پدر همین طور.

خانواده ها باید به نظرات فرزندان احترام بگذارند و اول زندگی از ترس آنها کم کنند.

من اگر به جای دخالت خانواده حمایت آنها را داشتم و کمی در ابتداء راه همراهیم می کردند ازدواج کرده بودم.

– می خواهی برای آینده چه کنی؟

نمی شود برنامه ریزی کرد؛ یعنی در این شرایط سخت است باید دید آینده، شرایط اقتصادی و فرهنگی ما را به کجا می برد. خدا کمک کند. هرچه تقدیر است همان می شود. فقط خدا کند تقدیرمان سیاه نباشد.